به خدا عشق گناه نیست

مرتضی برلاس، ٢١ جوزا ١٣٩٣، (٠نظر)

وقتی دو دلداده همدیگر را می‌خواهند، زمین و زمان نمی‌توانند آنها را از هم جدا کنند، مگر مایی که همیشه عشق را جرم پنداشتیم. محمدعلی و ذکیه یا به عبارتی رومئو و ژولیت افغانی، دستانشان از هم جدا شده است و ما جز ویران کردن این عشق کارِ دیگری را نکردیم.

دنیا به دلدادگی‌های اینها ایمان آورده است و این بدبخت ماییم که امروز سر از خواب خرگوش بیرون نمی‌آوریم و مدام بر این و آن خرده می‌گیریم. یکی را در این سوی شهر به بند می‌اندازیم و دیگری را در آن سوی شهر. مگر ندیدید عشقِ پاک، دربار یعقوب نبی را ویران کرد و یوسف را به کجا کشاند. آری، یوسف به دنبال عشقی بود که برای او ساخته و بافته شده بود. زلیخا دچار تقدیری بود که از پیش برایش نوشته شده بود.

حال اما اینان به همین گناه که روزگاری دامنِ یوسف و زلیخا را گرفته بود، در بندند. یوسف و زلیخای امروزیِ ما روزهای زیادی را در کوه‌های اطراف بامیان که نماد عشقِ بزرگ سرزمین ما یعنی صلصال و شهمامه هست، گذراندند. هر دو چون آهوانی خانه به دوش از این صخره بر صخره می‌پریدند تا از گزندِ گرگ صفتانِ بی مهر بیرون آیند. اما راه به اینجا ختم نشد و دُم بر تله دادند. آنجا بود که آهوان زیادی جمع شدند تا آنها را از گزند در امان دارند.

دوباره فرار، لیاقت شیرین و فرهادی بود که از ابتدای کودکی یکدیگر را دوست داشتند. کابل به نظر جای امنی می‌آمد. اما نه، کابل دامِ بزرگی بود که آنها در آن افتادند. این بار بلایی بزرگ دامن‌گیر آنها شده بود. محمدعلی به دستان مردانِ غیرتیِ این مخموره بازار افتاده بود و راهی برای فرار نداشت. پولیس، این‌بار نجات داد محمدعلی را از دست این دژخیمان، اما همان پولیس خوابی دیگر برای محمدعلی دیده بود. او در بند پولیس افتاد و در حالی که نمی‌خواست لحظه‌ای دستانش از دستان ذکیه جدا شود، به زور به بند رفت.

ذکیه اما، گریان به جای دیگری برده شد. نگاهی سنگین به پدر و پسرکاکایش می‌کرد و خدا می‌داند زیر لبش چه می‌گفت.

اما اکنون ذکیه از محمدعلی باردار است و برای او فرزندی را به بار خواهد آورد که حاصل این عشق شیرین و تلخ است. فردا که این فرزند بزرگ شود و داستان عشق پدر و مادرش را مرور کند، بی گمان اشک خواهد ریخت و تلاش خواهد کرد تا دیگر کسی به نامِ عشق سر کسی را نزند.

فردا چه روزی خواهد بود برای رومئو و ژولیت، برای این دو دلداده که معلوم نیست به هم می‌رسند یا نه. آیا این عشق سر خواهد گرفت و یا این لیلی و مجنون هم به یکدیگر خواهند رسید؟

این دو حالا شناخته شده‌ترین عاشقان قرن حاضر در افغانستان‌اند. بدون هیچ تردیدی لیلی و مجنون ما پای را در راهی نهادند که بی شک انسانی است و گناه نیست.

عشق در اینجا به بیماری بزرگی تبدیل شده است. بیایید ما هم بیمار شویم و افسانه‌های لیلی و مجنون و شیرین و فرهاد را دوباره از سر بخوانیم. فردا مبادمان عشق را در پستوی خانه نهان کنیم. من که بیمارم و امیدوارم بیماری‌ام شما را نیز دامن‌گیر شود. نترسید، عشق، بیماریِ قشنگی است و به مرگش می‌ارزد و مطمئن باشید گناه نیست.

اشتراک با دوستان: این صفحه را از طریق شبکه های اجتماعی با دوستان خود به اشتراک بگذارید.

درج نظر

نام
ایمیل
نظر:
لطفا قبل از ثبت نظر، کد زیر را در خانه خالی وارد کنید
کد امنیتی
ثبت نظر